خرید بک لینک
بنام آنکه هستی شیدای اوستهیچ چهارشنبه سوری برام به اندازه ی چهارشنبه سوری هزاروسیصدوهفتادویک یعنی سی سال پیش خاطره انگیز نیست. من بودم و علی دوستم که بهش می گفتم علی بیضی چقدر امروز یادش بودم و چقدر دوست داشتم پیشم بود و با هم می رفتیم چهارشنبه سوری بپا می کردیم افسوس، افسوس تو خونه نشستم و افسوس وجودشو خوردم چهارشنبه سوری بدون اون برام لذت بخش نمی شه. روحت شاد بهترین رفیقم روحت شادسال نو انشاالله سال کامروایی مردم ایران باشهبرچسبها: چهارشنبه سوری , خاطره , دوست , رفیق

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: شنبه 27 اسفند 1401 ساعت: 18:02

بنام آنکه هستی شیدای اوستامروز رفتم پارک کمی ورزش کنم اما باد می وزید چنان سوزی به صورتم خورد که سمت راست صورتم میگرنی درد گرفت و منو انداخت. هشت ساعت رو تختخواب افتادم. درد بیشتر از آستانه ی تحمل یک انسان بود نمی تونستم حرف بزنم با سختی بسیار به خدا گفتم این دنیا با این دردی که من می کشم نمیرزه یا منو ازین دنیا ببر یا خوبم کن طاقت ندارم .اما خدا منو نبرد و خوب شدم اما یه کم دیگه هنوز درد دارم خدا سر هیچکی نیاره. احساس می کنم دوباره از اول به این دنیا برگشتمبرچسبها: ورزش, روزسخت, پارک, میگرن

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: دوشنبه 15 اسفند 1401 ساعت: 9:56

بنام آنکه هستی شیدای اوستروز میلاد امیرالمومنین که بسیار مبارکه و به حق روز پدر و روز مرد تعیین شده رو هم پشت سر گذاشتیم رفتیم سر خاک پدرم بهشت زهرا و با بابام کلی حرف زدم و از بعضیا گله کردم و با خود بابام شوخی کردم. بهش گفتم هر وقت میومدیم خونت بهمون یا پیتزا می دادی یا کباب الان من دلم پیتزا میخواد نمیخوای بهمون پیتزا بدی؟ بچه ها می خندیدند.هر وقت از خونش میرفتیم ناراحت می شد میگفت زود دارید میرید موقع رفتنم همسرم گفت الان حتما روحش میگه به این زودی نرید.اما هوا تو بهشت زهرا سرد و منفی سه درجه بود و سوز شدید میومد و منم کمرم درد میکرد دلم می خواست بیشتر بمونم اما نشد.بهش گفتم بابا اینجا آش کجا میدند همه خندیدند گفتم آخه تو مسیر چند نفرو دیدیم آش دستشون بود دلم هوس کرد تو هوای سرد می چسبید گفتم این بالایی بهمون بگو... خندیدیم. از بابام خواستم دعام کنه و خداحافظی کردم همیشه موقع خداحافظی سختمه هی بر میگردم و نگاهش میکنم.بعد سوار ماشین شدیم میخواستم برم سر خاک دوستم علی بیضی اما کمرم درد میکرد گفتم کنار قطعه ش نگه میدارم و فاتحه میخونم اما دلم نیومد گفتم ازم توقع داره با سختی پیاده شدم و رفتم و باهاش چاق سلامتی کردم و بهش گفتم علی من فقط سر خاک بابام و تو اومدم اینقدر برام عزیزی برام دعا کن. گفتم برات هر روز قرآن و دعا میخونم. دلم آروم گرفت و خداحافظی کردم و اومدم.چقدر شلوغ بود هم رفتن و هم برگشتن. وقتی اینهمه جمعیت وشلوغی رو دیدم تو دلم به کسانیکه به اسلام و مسلمانان فحش میدند خندیدم. درازگوشان نمی دونند مردم همچنان معتقدند. بس رقت انگیز و ترحم انگیزند.بخصوص وقتی که باهاشون بحث می کنی و کم میارند و مثل جن وامونده زل میزنند و نگاهت میکنند و مثل کفتاری که جلوی شیر خودشو به شلی

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: سه شنبه 2 اسفند 1401 ساعت: 14:00

صفحه بندی